آبان 96
پسرم هر روز شیرین تر از دیروز و عاقلتر و البته گاهی اوقات رو اعصاب تر از روز قبل میشی روز به روز میگذره احساس میکنم پسرم دیگه داره بزرگ میشه و باعث دلگرمی بیشتر مامانش ولی چیزی که برام خیلی واضح و روشن هست اینه که سپاس خداوند رو برای این همه کرم و بزرگواری نمیتونم بجا بیارم. خدایا عاشقتم. و اما در احوالات این روزای پسرم بگویم که کلاس آزیتا جان همچنان به راهه و تقریبا شنبه ها دو ساعتی در کنار ایشون هستیم تا بر دامنه ی شعر های پسرم افزوده بشه بماند که پروژه ی مرخصی گرفتن از سرکار با محبت همکاران عزیزتر از جان شده یه فاجعه در حد تیم ملی ولی ما مصمم به مسیرمون ادامه میدیم و پیش میریم تا ببینیم خدا چی میخواد. تو...













